برنامه هفتگي موسسه سپاس

 

برنامه های آموزشی در دفتر سپاس

کلاس

ساعت

کلاس

ساعت

کلاس

ساعت

شنبه

زبان

10-12

دوره 6هفته ای سیمونتون

16-19

یکشنبه

حافظ خوانی

15:45-17

جلسه کتابخوانی

17-18:30

دوشنبه

10-12

رقص

15-16

آموزش متد سیمونتون

18-20

سه شنبه

تایچی

10-12

جلسه کتابخوانی

12-13

چهارشنبه

برنامه گردش

10-13

پنج شنبه

تئاتر درمانی

16 تا 18

شماره حساب

شماره حساب 177041 بانك سپه شعبه اختياريه جنوبي به نام موسسه سپند اسايش پارس

غزال

 

 

 

گپ و گفتی با غزال چگینی ، بیمار مبتلا به سرطان و بنيانگزار موسسه سپاس

( سلامتی پس از سرطان )

غزال نام تمام دختران زمین است

غزال را تا به حال نديده ام اما چيزهاي زيادي از او، زندگي و روحيه سرسختش شنيده‌ام. مطالبي هم درباره اش خوانده ام كه مرا براي ديدنش مشتاق‌تر كرده. اين كه او از هجده سالگي با بيماري سرطان دست و پنجه نرم مي كند يا شايد بهتر است بگوئيم چهارده بهار از عمرش را با سرطان زندگي كرده. سرطان، بله همين واژه‌اي كه حتي شايد خواندنش هم براي ما سخت و دلهره آور باشد. اما نيامده‌ام با غزال از سرطان، رنج و يا درد شيمي درماني حرف بزنم، چون او انسان تسليم و نا اميدي نيست. او با خيلي از ما فرق دارد غزال مقابل درد ايستاده و قد الم كرده، آن هم نه فقط درد خودش، درد همه انسانهايي كه به دليل ابتلاي به سرطان سرطان در گوشه گوشه بيمارستان هاي اين شهر اسيرند و سلامتي را انتظار مي كشند. غزال چگيني بنيانگزار موسسه سپاس ( سلامتي پس از سرطان) است و براي بهتر شدن شرايط افراد مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آن ها خيلي كارها انجام داده، اغراق نكرده‌ام اگر بگويم او همه وقت و درآمدش را در اين راه صرف مي‌كند و تمام فكر و ذكرش اين افراد و اميد دادن به آن هاست، او حتي قبل از اين كه خودش درگير سرطان باشد درگير كودكان مبتلا به سرطان بوده و خيلي حرف ها براي گفتن دارد كه بهتر است از زبان خودش بشنويم. زنگ مي‌زنم در را خودش باز مي كند، مادرش پشت سرش ايستاده مانند همه لحظات سختي كه مثل كوه پا به پاي غزال روزهاي بيماري را از سر گذراند. هر دو لبخند مي‌زنند و به من خوشامد مي گويند. غزال مي رود تا كتاب‌ شعرش را بياورد من روي مبل مي‌نشينم و به تابلو‌هاي نقاشي روي ديوار نگاه مي‌كنم مادرش مي‌گويد اين ها را غزال كشيده و حيرت من بيشتر مي شود. برمي‌گردد و در حالي كه لبخند مي‌زند روبرويم مي نشيند و من اولين سؤالم را مي‌پرسم...

 

 

· غزال از خودت بگو، از هر نقطه ای از زندگیت كه خودت دوست داری شروع كن تا خوانندگان ما بيشتر با تو آشنا شوند؟

من فرزند اول خانواده‌ام و در ارديبهشت ماه 1357 در تهران به دنيا آمدم، دوران كودكي خيلي شادي داشتم و به طرز اعجاب انگيزي همه خاطرات شيرينم را به خاطر دارم . چون عاشق آن دورانم و دلم مي خواهد هر از گاهي با يك تلنگر خاطراتم را به ياد آورم و اين با يك صدا یا بوي خوش اتفاق مي‌افتد و واقعاً به آن دوران برمي گردم و بر خلاف همه كه ممكن است خاطراتشان آن ها را به گريه بيندازد، من لذت مي برم .دبستان و راهنمايي و دبيرستانم را به عنوان شاگرد ممتاز اما بسيار شر و شور گذراندم. در دبيرستان دلم مي خواست پزشكي بخوانم از طرفي خيلي نقاشي مي كردم و دوست داشتم هنرستان نقاشي بروم و در جشنواره تأتر هم مقام بازيگر برتر استان را آورده بودم يعني بين انتخاب نقاشي و بازيگري و پزشكي مردد بودم كدام را انتخاب كنم تا بتوانم به مردم خدمت كنم . فكر مي كردم آدم اگر نقاش يا بازيگر باشد نمي تواند به مردم نيازمند كمك كند پس چطور مي توانستم به مردمي كه درد دارند ، ناراحتند و در فشارند كمك كنم ! بنابراين فكر كردم پزشكي از همه گزينه‌ها بهتر است. سال چهارم از رياضي به تجربي تغيير رشته دادم اما آذر ماه همان سال تصميم گرفتم زيست شناسي سلولي مولوكولي بخوانم و در همين رشته قبول هم شدم. در دانشگاه فكر مي كردم زيست شناسي سلولي همان دغدغه و لذت و عشق زندگي من است ودر آينده مي‌توانم به عنوان يك دانشمند محقق به مردم خدمت كنم.


· پس تا اين جا مثل همه دانش آموزان از سد كنكور گذشتي و دانشجو شدي، از چه زماني با سرطان و بچه‌هاي مبتلا به سرطان آشنا شدي؟

من قبل از ورود به دانشگاه به صورت داوطلب با مؤسسه محك همکاری می کردم، اول به اين دليل كه نزديك منزلمان بود و دليل دوم فعاليتم درمؤسسه محك بچه ها بودند. چون نقطه ضعف من بچه ها هستند اگر آن ها گريه كنند يا درد داشته باشند، انگار من در آن رنج هستم، دلم مي خواست اين بچه ها را بغل كنم و ببوسم و هر كاري از دستم بر مي آيد براي آن ها و خانواده هايشان انجام دهم . بعد از كنكور كه خيالم راحت شد تمام وقت در مؤسسه محك فعاليت مي كردم و با بچه ها بودم. اما واقعاً نمي دانستم وقتي بچه ها شيمي درماني مي شوند يعني چه ؟ راديو تراپي يعني چه ؟ اصلاً چرا موهايشان ريخته ؟ به اين مسائل توجه نمي كردم . بيشتر شيفته كار گروهی و كمك مالي جمع كردن براي بچه ها بودم تا اينكه بفهمم سرطان چيست . تا اينكه بعد از هفت ماه كار كردن در محك همزمان با ترم دوم دانشگاه ، فهميدم خودم سرطان دارم .

 

 

· غزال چطور فهميدي مبتلا به سرطان شدي ؟ با درد ؟

نه ، با احساس ناخوشايندي كه در بدنم داشتم براي چكاب نزد دكتر رفتم و گفت سرطان دارم . آن زمان دركي از سرطان نداشتم همه چيز براي اولين بار بود و من تازه داشتم همه چيز را كشف مي كردم .آن روزها لازم بود شخصي همراه من باشد و اين تجربيات را جلوتر از من بداند تا وقتي كه من شروع مي كنم به فهميدن كمكم كند و من اين شانس را با وجود مادرم داشتم او بدون اينكه بترسد و من وحشت را در نگاهش ببينم قدم به قدم با من آمد . وقتي موهايم ريخت خيلي گريه كردم چون موهاي بلندي داشتم و هميشه عاشقشان بودم و مادرم كه از قبل مي دانست، من را اميدوار مي كرد كه اگر اين كار و آن كار را بكنيم موهايت تقويت مي شود و بهتر در مي آيد .

· درمان اولت چقدر طول كشيد و آن دوران را چطور سپري كردي؟

درمان اولم شش ماه طول كشيد و من در اين مدت خيلي درس‌ها آموختم. از درون اين تجربه كلي شعر و داستان براي خودم نوشتم الآن وقتي نوشته هاي آن روزها را مي خوانم مي بينم چقدر آغاز درستي بوده براي پوست انداختن و شروع تغيير در من ، و چقدر قشنگ در مسيري افتادم كه بايد مي افتادم تا اتفاقات سخت را بهتر تحمل كنم . كم كم تبديل به آدمي شدم كه به مسائل توجه عمقي مي كردم ، تازه فهميدم وقتي بچه هاي محك شيمي درماني و راديو تراپي مي شوند ، بالا مي آورند و موهايشان مي ريزد يعني چه و ديگر محك براي من تهيه پول براي بچه ها و كار گروهی نبود . محك براي من شد آن بچه و مادر و پدرش و همه عشق من آن ها شدند، نمي توانم بگويم چطور محك شد خانه دوم من و من احساس كردم اين دقيقاً همان خدمتي است كه من دنبالش مي گشتم. اين جا بود كه فهميدم من اصلاً براي آزمايشگاه ساخته نشدم و دلم مي خواهد در طول روز با مردم حرف بزنم، كارهاي آموزشي و روابط عمومي انجام بدهم و اين ها برايم خيلي لذت بخش شد و با خودم فكر كردم چرا در دوران دبيرستان رشته علوم انساني را انتخاب نكردم ، مني كه عاشق ادبيات و نوشتن بودم و شعر مي گفتم ، آن موقع مانده بودم كه چطور به مردم خدمت كنم و نمي دانستم كه اين همه راه براي خدمت كردن وجود دارد.

 

 

· تا به حال چند بار بيماريت عود كرده ؟

نمي توانم بگويم چند بار ، همیشه مي آيد و مي رود ( با خنده !) . از هجده سالگي هر بار در نقطه ای از بدنم خودش را نشان مي‌دهد. اولين بار در سينه ام بود و آخرين بار در مغزم . اما من دلم نمي خواهد بگويم بيماريم .اعتقاد من اين است كه انسان هميشه سالم است . مشكلاتي بر او عارض مي شود كه شايد تسليم شود ولي مي تواند تسليمشان نشود. من مطلبي از اريك فروم خواندم كه مي گفت : سعادت دقيقاً آن است كه كارهايي كه دوست داري انجام بدهي و اين به تو احساس سعادت مي دهد . آن زندگي را كه دوست داري داشته باشي. من احساس مي كنم كه وقتي درسي كه دلم مي خواهد مي خوانم ، كاري كه دلم مي خواهد انجام مي دهم جاهايي كه دوست دارم مي روم و فعاليت هاي مورد علاقه ام را دارم پس اسم من مريض نيست من يك انسان سالمم كه ممكن است فقط از لحاظ پزشكي اجزايي در بدنم بد كار كنند اما اين واقعاً چه اهميتي دارد كه مانع پيشرفت من در زندگي شود.

· بعد از تجربه سرطان و كامل شدن درمان اولت چه كار كردي؟ آيا تصميم جديدي براي زندگيت گرفتي؟

بله. بعد از گرفتن ليسانسم و از بين رفتن بيماري ، تصميم گرفتم به خارج از كشور بروم. در فاصله گرفتن پذيرش براي ادامه تحصيل ، با يك گروه تحقيقاتي همكاري كردم و اين مرحله مرا با تاريخ و تمدن ايران و همه چيزهايي كه دوست داشتم بدانم آشنا كرد و فهميدم كجا بيشتر از زندگي لذت مي برم و چه چيزهايي مرا از نگراني هاي زندگي جدا مي كند و از طرفي چون در مؤسسه محك سابقه كار داشتم و زبان انگليسي را هم خيلي خوب مي‌دانستم به من پيشنهاد شد بخش روابط بين الملل مؤسسه محك را راه بيندازم و منسجم كنم، و من به خاطر تعلقاتي كه تازه در ايران پيدا كرده بودم تصميم گرفتم در ايران بمانم و پس از مدتي كه بخش روابط بين الملل راه افتاد طرح سپاس را براي محك نوشتم سپاس يعني سلامت پس از سرطان.

 

 

 

· اين ايده چطور به ذهنت رسيد؟ چرا سپاس؟

به اين خاطر كه به شدت دلم مي خواست افرادي كه بهبود پيدا كرده اند خودشان را به بقيه نشان بدهند، چون خودم در مؤسسه محك جزء گروهی بودم كه متشكل از يك روانشناس و مددكار بود . ما بعد از گذراندن يك سري دوره ها به بيمارستان ها رفتيم تا به كساني كه بيمارند روحيه بدهيم، خصوصاً مادرهاي بچه هايي كه بيمارند. وقتي مادر و پدرها به من دست مي زدند با حيرت مي پرسيدند : شما واقعاً خوب شدي ؟ و من مي گفتم بله و اين خيلي در روحيه آن ها مؤثر بود و من مطمئن شدم كه چنين چيزي واقعا" لازم است و كمبودي كه من با سپاس مي خواهم رفع كنم اين است كه وقتي شخصي مبتلا به سرطان مي شود نه فقط يك پزشك بلكه بايد يك گروه به اوكمك كند . گروهی متشكل از پزشك متخصص،روانپزشك و روانشناس ، متخصص تغذيه، مددكار ، و يك يار همراه. يار همراه يعني يك بهبود يافته كه كاملاً اوضاع بيمار را درك مي كند و بيمار صد درصد به او اعتماد دارد . چون بيمار به دكتر مي گويد تو كه سالمي و بيرون گود ايستادي ، تو كه نمي فهمي اين تهوع ، اين تب و درد استخوان يعني چه ؟ چرا اينقدر راحت به من نگاه مي كني و پزشك چيزي از درد و رنج او نمي گويد و اينكه واقعا" چه چيزي در انتظار اوست.

· يعني سپاس جزئي از مؤسسه محك شد ؟


نه ، من سال 84 كه در مؤسسه محك بودم اين طرح را نوشتم، محك گفت : به به! اما هيچ وقت كاري نكرد و اين ايده در ذهن من بود به خاطر خودم و به خاطر تمام كساني كه قهرمان زندگي خودشان شدند و از طرفي من در روابط بين الملل بودم و مي ديدم كه در دنيا اشخاصي داريم كه با وجود سرطان و نقص عضو قهرمان شده اند اما ما در ايران قهرمان پروري نداشتيم . من دلم مي خواست روي قهرمان هاي ايراني متمركز شوم كه تسليم شرايطشان نشدند و دنبال زندگيشان رفتند و قهرمان شدند؛ مثل آن پسر بچه نازي كه روي سكوي اول كشتي آسيا قرار گرفت.يا آن بچه بهبود يافته اي كه از ده دور افتاده ، بدون پا ، در تهران رشته حسابداري قبول شد. كساني مثل بهنام دهش پور ، كيانا شريفي ، افسانه دبيري كه به خاطر وجودشان چيزي در ايران اتفاق افتاد و تعدادشان هم اصلاً كم نيست.

· خودت در اين مدت چه كردي يا به عبارتي چطور قهرمان زندگي خودت شدي؟

من از طرف مؤسسه محك به عنوان جواني كه در راستاي اهداف توسعه هزاره در جامعه كار مي كند و جوان هاي ديگر را آموزش مي دهد به سازمان ملل رفتم ،در اجلاس DPI شركت كردم و در اين مدت شش ماه كه در آمريكا بودم كتابي نيز نوشتم به نام "چهار سنبل ريكي" كه هنوز براي چاپش اقدام نكرده ام. آن جا ذهن من سرشار از فكر و ايده بود و مي‌خواستم به محض بازگشت به ايران همه را اجرا كنم سپاس را راه بياندازم، فكرهايم را عملي كنم و كتابهايم را چاپ كنم . اما دچار سردردهاي خيلي شديد شدم و از اين سردردها فهميدم كه دوباره بيماريم برگشته آن زمان 26 ساله بودم و تا الان كه 32 ساله ام، پزشك ها مي گويند: آن دوست قديمي هنوز در بدنم هست ولي من مي گويم مهم نيست چون هر كاري كه دلم مي خواسته انجام داده ام . در حال حاضركارمند سازمان ملل هستم و هر آنچه مي خواهم دارم و به اهدافم رسيدم . من آنقدر عاشق بدنم هستم آنقدر خودم را دوست دارم كه وقتي در آينه نگاه مي كنم احساس مي كنم دلم براي خودم ضعف مي رود. من عاشق مسافرتم و با كار وتلاش پول در مي آورم و دائم به مسافرت مي روم. عاشق ماجراجويي ام ، عاشق كتاب خواندن و نوشتنم . وقتي من همه اين كارها را مي كنم، حالا اگر دكترها مي گويند جواب آزمايشات چيز ديگريست چه اهميتي دارد. من همه احوالات و احساساتم را مي نويسم خيلي از آن ها شعر است. كتاب دومم در حال اتمام است و متأسفانه كتاب اول شعرم هنوز چاپ نشده با اين حال همه چيز هيجان انگيز و زيباست. حالا مهم نيست شعر باشد يا كتاب و نقاشي . زماني كه دكتر گفت ممكن است به خاطر عوارض درمانت ديگر هيچ وقت نتواني با انگشتانت كارهاي ظريف انجام دهي شروع كردم به پولك دوزي و نقاشي با مداد رنگي تا ثابت كنم من مي توانم چون اين هنرها دقت و ظرافت مي خواهد و براي دست من سخت است، خيلي از اين چالش لذت مي برم! مطالعاتم در زمينه جامعه شناسي و فلسفه است و در دانشگاه لندن به طور مكاتبه اي در مقطع كارشناسي ارشد ادامه تحصيل مي دهم .

 

 

 

· تا جائي كه مي‌دانم درمان ‌هاي سرطان خيلي سخت و سنگين است با وجود اين چطور مي‌توانستي كار كني و دنبال ايده‌ها و علايقت هم بروي؟

بله درمانم خيلي سنگين بود ، شنبه صبح شيمي درماني مي شدم و تا سه شنبه از شدت ضعف نمي توانستم از تخت پايين بيايم. پيش خودم گفتم درست است كه تنم كار نمي كند مغزم كه كار مي كند. دستهايم جان نداشت كه كتاب را بگيرم، مادرم يا برادرم كتابهائي كه دوست داشتم برايم مي خواندند. يادم است آن موقع يك سري جديدكتاب هاي هري پاتر قرار بود به بازار بيايد و من حتي در آن عوالم اين مطلب در خاطرم بود و برادرم سه جلدش را خريد و بالاي سرم خواند و مغزم پر از ايده هايي بود كه از آمريكا آورده بودم و آخر به اين نتيجه رسيدم كه اگر من جان ندارم ديگران كه جان دارند ، من مي‌گفتم و مادرم برايم مي نوشت ، كم كم به شيمي درماني هاي سنگينم عادت كردم ، چهار شنبه و پنج شنبه به مؤسسه محك مي رفتم و بخش بين الملل را اداره مي كردم و به دخترهاي نوجواني كه موهايشان ريخته بود مي گفتم ببينيد من هم موهايم ريخته ولي من به اين شكل خودم را زيبا مي كنم ، به سرم دستمال و هد مي بندم و سعي مي كنم دستمالم به شالم بيايد و احتياجي به كلاه گيس ندارم و واقعاً تأثير خوبي روي آن ها مي گذاشت . يك دختر 14 ساله بود كه شديداً از اين كه موهايش را از دست داده بود لطمه خورده بود ، من به او ياد دادم چه كارهايي بكند كه زيباييش را تا حدي برگرداند ، او آنقدر خوشحال بود كه ديگر كلاه گيس نمي گذاشت .

· در اين ميان سرنوشت سپاس چه شد؟ چطور و چه زماني افتتاح شد؟

من يك دفترچه داشتم و در آن اسم دوستاني را كه خود و يا يكي از اعضاي خانواده ‌شان درگير سرطان بودند، مي نوشتم وقتي 14 ، 15 نفر شدند با آن ها تماس گرفتم و چون مكاني نداشتم تا اين تعداد آدم را آنجا جمع كنم به قائم مقام مدير عامل مؤسسه محك گفتم شما در اين تاريخ و ساعت بخصوص سالن كنفرانستان را به من قرض مي دهيد ؟ آن ها هم قبول كردند و من آن چند نفر را دعوت كردم و از طرحم برايشان گفتم و از آن جمع سه ، چهار نفر باقي ماندند. اما بعد از چند ماه به تعداد اين افراد اضافه شد و اسفند 85 براي اولين بار گروه سپاس با يك مهماني عصرانه كار خودش را شروع كرد . به همه كساني كه مريض بودند و كساني كه بهبود پيدا كرده بودند مثل فريده لاشاني گفتيم تشريف بياورند . ما در مراسم افتتاحيه يك روبان به رنگ فيروزه اي براي خودمان درست كرديم. چون هم نماد ايراني بودن است و هم رنگ سلامتي . سرانجام آبان 86 سپاس را ثبت كرديم و به صورت مجازي با مردم در ارتباط بوديم. مردم روي سايتمان نظر مي گذاشتند و كم كم شناخته شديم و دفتر سپاس اتاق خواب من بود . چون من يكسال و نيم دنبال دفتر مي گشتم و نسبت به بودجه اي كه داشتم دفترهاي بسيار خوبي پيدا مي كردم ، اما قولنامه ها به هم مي خورد چون مي گفتند شما خيلي جوانيد ، بارها به من گفتند شما مگر چند سالتان است كه توان پرداخت اجاره اين دفتر را داشته باشيد و معامله را لغو مي كردند . و در نهايت پدرم رفت و دفتر را قولنامه كرد و الآن فعاليت هاي ما از 3 بعد از ظهر تا 8 شب در دفتر موسسه سپاس متمركز است . برنامه هايي براي مردم داريم و برخي برنامه ها هم مختص كودكان مبتلا به سرطان است .

· سپاس شامل چه بخش هایی است و چه اقداماتي براي بهتر شدن شرايط مبتلايان به سرطان انجام مي دهد؟

ما بر اساس طرحي كه داشتيم بايد يك IEC مركزي سرطان بشويم. I به معني Information، E ؛ education و C ؛ Communication يعني من مي خواهم اطلاعات و آموزش و ارتباطات مربوط به سلامتي را در حوزه سرطان به صورت رايگان در اختيار مردم بگذارم . بنابراين ما اول از همه بخش آموزش و پژوهش مان را راه انداختيم و بسيار موفقيت آميز بود ، به طوري كه الآن با برنامه ريزي ساليانه به طور منظم كار مي‌كند . سال گذشته بانك اطلاعات كتابخانه و سايت را به طور آزمایشی راه اندازی کردیم و امسال روي بخش ارتباطات و روابط عمومي كار مي‌كنيم . بخش آموزش و پژوهش ما از همان اول توانست اعتماد مركز تحقيقات سرطان دانشگاه شهيد بهشتي را به خاطر شركت كردن در اولين كنگره درمان هاي حمايتي تسكيني در حوزه سرطان جلب كند . ما در كنگره مقاله و پوستر و سخنراني داشتيم و همين باعث شد يك كار پايلوت براي جلوگيري از استعمال دخانيات بچه هاي نوجوان به ما داده شود و ما براي تهيه بسته مهارتهاي زندگي به معاونت سلامت شهرداري معرفي شديم و در سال 1387 در جنوب و شرق شهر تهران براي 150 پسر و دختر نوجوان در معرض آسيب ، دوره هاي مهارت زندگي گذاشتيم. اين اولين كاري بود كه سپاس انجام داد و خيلي موفق بوديم چون بازخوردي كه از والدين گرفتيم بسيار خوب بود و در همين راستا ما به تهيه بسته هاي آموزشي براي پيشگيري از يك سري رفتارهاي آسيب رسان مانند استعمال دخانيات و تغذيه پرداختيم . ما 9 ماه با يك گروه متشكل از دو نفر آموزشگر هنر، دونفر قصه گو از كانون پرورش فكري كودكان و دونفر روانشناس كار كرديم تا توانستيم كارگاه تغذيه سالم را با استفاده از قصه، ورزش و نقاشي طراحي كنيم و اين طرح را روي 260 بچه به عنوان نمونه اجرا و سال گذشته در هفته سلامت آن را برگزار نموديم . يك سري دوره هاي آموزشي رايگان را با همكاري مؤسسه خيريه مهرآوران براي دانشجوهاي پزشكي دانشگاه تهران برگزار كرديم. با اين هدف كه از يك طرف شخص را براي انتخاب روش زندگي صحيح و سلامتي توانمند كنيم و از طرف ديگر بتوانيم در گروههاي تاثير گذار در اجتماع تغيير نگرش ايجاد كنيم. براي بيماران نيز دوره هاي متعدد آموزشي و كارگاهي با هدف آموزش سبك زندگي سالم داريم چون ما مي گوئيم كسي كه بيماري خاص بر او عارض شده بعد از اين كه بهبود پيدا كرد دوباره مي تواند با انتخاب روش زندگي سالم، زندگي خوبي پيش رو داشته باشد .

 

 

· اعضاي سپاس فقط افراد بيمار يا بهبود يافته سرطان هستند يا اشخاصي كه علاقه‌مندند هم در برنامه‌هاي سپاس شركت مي‌كنند ؟

سپاس عضو نمي گيريد، درِ دفتر ما براي هر كسي كه دلش می خواهد و هر وقت كه تمایل داشته باشد، باز است. ما اينترنت پُر سرعت گرفتيم كه هر فردی تمایل داشت با لپ تاپش سر كلاس ما بنشيند و هر چيزي كه راجع به سلامتي باشد جستجو كند چون ما ترجيح مي دهيم يك IT سلامتي باشيم كه بيماران مبتلا به سرطان را حمايت مي كنيم . كتابخانه اي داريم كه من در طول سه سال گذشته دانه دانه جمع كرده ام و الآن بسيار كامل است و هر كس كه می خواهد مي تواند به طور رايگان از آن ها استفاده كند ، كپي يا پرينت بگيرد . ما تقريبا تمام يكشنبه هاي اول هر ماه كارگاه آموزش تغذيه سالم داريم توسط كسي كه متخصص تغذيه سرطان است و در واقع مخاطب اصلي اش بيمارانند، اما ورود براي عموم آزاد است . يكشنبه آخر هر ماه برنامه نشست بهبود يافتگان را برگزار مي‌كنيم مثل يك مهماني چند ساعته كه به همه خوش مي گذرد و چيزي هم براي ياد گرفتن وجود دارد به طوری که هر بار در خصوص يك موضوع آموزشي بحث مي كنيم. بخش روابط عمومي وظيفه دارد داوطلباني را كه مي خواهند به سپاس كمك كنند جذب و مديريت كند . ما يك بازارچه از كارهاي دستي و غذاها و شيريني هاي خانگي ترتيب داديم و درآمدش را براي تمام نيازهاي سپاس تقسيم كرديم چون همه كار ما رايگان است . به مدت دو سال و نيم است فعاليت فرهنگي و برنامه كتاب خواني داريم و كتابهاي مختلفي معرفي مي كنيم و مترجم ويا نويسنده اثر را دعوت مي كنيم و اين فرصتي است تا هم اعضاء جديد ما را بشناسند و هم فرهنگ كتابخواني را گسترش دهیم.


 

· دوست داري به عنوان كلام آخر چه بگوئي؟ حرفي براي آن هائي كه مبتلا به سرطان اند و شايد كسي كنارشان نيست يا آن هائي كه بهبود يافته‌اند و مي‌ترسند باز گرفتار شوند.

من الآن ايمان دارم كه سالم هستم. مهم نيست ديگران چه مي‌گويند ، من براي خودم مهم هستم. چون اعتقاد دارم خودم زندگي خودم را مي سازم و هر طوركه خودم تصور كنم همانطور خواهم بود. اين درس سختي است و من واقعاً آن را به قيمت گزافي آموختم و چون با پوست و گوشت و استخوان خودم ياد گرفتم و درك كردم كه خودم خالق زندگي خودمم و به همه مي گويم به خودتان مطمئن باشيد و ايمان داشته باشيد ، چون اگر ذره اي از خدا در وجود شما باشد بايد به آن ذره ايمان داشته باشيد. اگر خداوند مي گويد كه من از رگ گردن به تو نزديكترم به اين معني است كه همه جا با شما هستم در هر نفسي كه مي كشيد در ذره ذره وجودتان. بنابراين عاشق خودت باش و به خودت ايمان داشته باش. مي‌دانم واقعاً در حوزه سلامتي حفظ كردن ايمان خيلي سخت است وقتي درد مي كشي، رنج مي كشي وقتي با خودت مبارزه مي كني اين كه نگويي چرا من ؟!

در تمام اين لحظات ايمان انسان بسيار متزلزل مي شود پس به خودت حق بده ، تو حق داري كه خسته باشي و بعضي روزها به خودت استراحت بدهي، بنشيني گريه كني ولي بدان كه بايد ايمانت را راسخ نگه داري و يك نشانه مثل كليد راهنما براي خودت گوشه اي بگذار كه اگر يادت رفت سراغ آن بروي تا يادت بيايد در چنين شرايطي است كه بايد ايمانت را محكم نگه داري. ما در شرايط سخت است كه بايد ايمانمان را حفظ كنيم در شرايط آسان همه فكر مي‌كنند زندگي همين است و حقشان است كه اين قدر از زندگي لذت ببرند. وقتي من آدم هايي را كه سالم اند و در خيابان راه مي روند تماشا مي كنم پيش خودم به آن هامي گويم آيا تو قدر سلامتت را مي داني ؟ قدر اين دو پا را كه رويشان راه مي روي ، دو چشمي كه با آن ها مي بيني ، اين دو دستي كه اين قدر راحت با آن ها كار مي كني اصلاً درك مي كني كه چقدر بايد شاكر خدا باشي ؟ اصلاً حواست است كه اين چقدر ارزشمند است ؟ وقتي ما مريض مي شويم در واقع اين موهبت را داريم كه يادمان بيافتد آب چقدر خوشمزه است . اگر از يك آدم سالم بپرسي آب چه مزه اي است ؟ مي گويد مزه ندارد . اما وقتي از آدمي كه شيمي درماني شده بپرسي مي گويد : واي آب خيلي خوشمزه است، چون او مزه آب را فهميده و وقتي دست و پايش كار مي كند و چشمهايش مي‌بيند حتي اگر عضوي را از دست داده باشد وقتي دوباره به زندگي برمي گردد، مي داند زندگي چقدر لذت بخش است . بنابراين به آن هايي كه وسط ماجرا هستند مي گويم مي دانم چقدر سخت است. اما ما بايد بدانيم كه تنها نيستيم و خيلي انسان‌هاي ديگر در نقاط مختلف جهان دارند تجربه این بیماری را مي گذرانند، با همين داروها و همين اتفاقاتي كه براي ما مي افتد. بايد همه تلاشمان اين باشد كه تمام كارهايي كه دلمان مي خواهد انجام دهيم، درسي كه دوست داريم ، هنري كه دلمان مي خواهد ، فيلم و موسيقي كه عاشقش هستيم . ما هنوز بر حقيم كه همه كارهايي كه دلمان مي خواهد انجام دهيم . بنابراين محكم بايستيد و نيرو بدست آوريد چون من مطمئنم شما مي توانيد و آن هايي هم كه بهبود پيدا كرده اند سعي كنند زندگيشان را سالم نگه دارند سعي كنيم سبك زندگي ، خوراك و خواب و كارمان طوري باشد كه به خودمان ظلم نكنيم و خودمان عاملي نباشيم كه به بيماري و سختي برسيم .

در شامگاه ميانه شهريور ماه؛ غزال عزيز از ميان ما به سوي منبع نور و اميد و عشق شتافت. در روزهاي آخر حيات، مومن تر از هميشه، ايمان داشت كه به ملاقات معبود خويش نزديك مي شود و تا آخرين دم، شوخ طبعي و اميد دادن به اطرافيان را ادامه داد. در روزهاي آخر مي گفت "حتي اگر خيلي از توانمنديهايم را از دست داده ام، اما هنوز مي توانم فكر كنم و نفس بكشم."

او شكوهمندانه زيست و هيچ بهانه اي را براي نا اميدي و سستي كافي ندانست. او شجاعانه در تمام لحظات سخت بيماريش از زندگي لذت برد و به همه ما آموخت كه تك تك لحظات زنده بودنمان را زندگي كنيم.

تمام تلاشش تا آخرين دم حيات عشق ورزيدن بود كه حتي لحظه اي در روند آن خللي ايجاد نكرد و اطرافيانش را درس عاشقي آموخت. هر كس كه حتي يك بار غزال را ديده است اذعان مي كند كه پر از زندگي بود و تمام زندگيش را اينجا در "سپاس" براي ما به يادگار گذاشته است.

غزال بي غروب ايران زمين، يادت همواره با ماست.

اگر موي سر شما بيش از 26 سانتیمتر است

 

اگر موی سر شما بیش از 26 سانتیمتر است می توانید موهای خود را به افرادی که بر اثر عوارض جانبی درمان سرطان موهای خود را از دست داده اند هدیه کنید. به این منظور می توانید با خط تلفن سپاس تماس حاصل نمایید.

حامی مالی سپاس

گروه بازریابی اسمارت نیمی از هزینه فعالیتهای اردیبهشت ماه موسسه سپاس را بر عهده گرفته است

از ایثار عشق سپاسگزاریم


Login Form

کاربران آنلاین

We have 5 guests and no members online